مسافری در یک منطقه ی خلوت گم شد و حوالی غروب به گوشه عزلت یک مرد منزوی رسید. پس از کمی استراحت، شروع به صحبت با مرد کرد و از او پرسید که چگونه این تنهایی را تحمل می کند؟

مرد منزوی گفت : آه ،من به عنوان احساس تنهایی نمی کنم، زیرا از صبح زود تا شب کار دارم.

مرد مسافر پرسید: مگر مشغول چه کاری هستی؟

مرد منزوی به او جواب داد : خوب، من باید دو شاهین را رام کنم، دو قرقی را دست آموز کنم، مواظب دو خرگوش و مراقب یک مار باشم، یک الاغ را بار کنم و شیری را به دام بیندازم.

مرد غریبه گفت: پس تعجبی نیست که با داشتن چنین باغ وحشی، سرت بسیار گرم می شود. اما این حیوانات کجا هستند؟ من چیزی ندیدم و اگر می دانستم که مار یا شیری در اینجا هست، اصلا به این مکان نزدیک هم نمیشدم.

مرد منزوی جواب داد: خوب، من فکر می کنم که حتی اگر این موضوع را هم می دانستی، دلیلی برای ترس وجود نداشت، زیرا تمام این حیواناتی که من باید رام کنم، در درون همه ی انسان ها وجود دارند.

مرد مسافر با تعجب فریاد زد: من بسیار تعجب می کنم، زیرا تا کنون نمیدانستم که صاحب شاهین، قرقی و حیوانات خطرناک تری هستم.

مرد منزوی گفت : اما همین طور است. زیرا دو عقاب، چشمان ما هستند که از دیدن سیر نمی شوند و با کنجکاوی به همه طرف می نگرند، در کمین همه چیز هستند، به ندرت آرام می گیرند و گاهی به منظره ای خیره می شوند و دیگر آن را از نظر دور نمی دارند. رام کردن این شاهین ها، کار مشکلی است و مشکل تر از آن، درک درست چیزهایی است که آنها می بینند. بنابراین می بینی که هدایت این شاهین ها وظیفه ی ساده ای نیست.

آن دو قرقی، دستان ما هستند که می خواهند هر چیز را لمس کنند، بگیرند و گاهی آنها را رها نمی کنند. اگر بخواهیم چیزی را از آنها بگیریم، ممکن است خشمگین شوند و حمله کنند. اما اگر موفق به دست آموز کردن این دو قرقی شویم، می توانیم یاد بگیریم که نوازش کنیم، آرامش ببخشیم، کمک کنیم و رها سازیم.

آن دو خرگوش پاهای ما هستند که به این طرف و آن طرف می دوند. گاهی می خواهند فرار کنند، زیرا از یک مسئله ی ناچیز وحشت می کنند و از آن جا که نمی خواهند با مشکلات کنار بیایند، ترجیح می دهند که فرار کنند. اما اگر به آن ها تمرین بدهیم، می توانند یاد بگیرند که با مشکلات کنار بیایند و بر موانع غلبه کنند. بعد موفق می شویم که آرامش خود را به دست آوریم و رفتارمان دیگر مانند خرگوش های وحشت زده نخواهد بود.

رام کردن مار، از همه مشکل تر است. گرچه زندانی با سی و دو میله از آن مراقبت می کند، اما زبان ما که صحبت کردن را برایمان امکان پذیر می سازد، می تواند مانند یک مار، زهر بپاشد. هنگامی که متوجه تاثیر منفی زهر کلمات شدیم، قادر به کنترل کردن مار درون خود خواهیم شد باید به زبان خود بیاموزیم که در مورد واقعیت ، عشق، صلح و شادی حرف بزند. اما اکثر اوقات فقط بهتر است که این مار را پشت میله ها محبوس کنیم.

الاغی که روی آن بار می زنیم، بدن ماست. هر روز فشار کار را روی آن میندازیم و اغلب فکر می کنیم : این الاغ تحمل آن بار را دارد. اما بعد الاغ خشمگین می شود، لگد می زند یا دیگر میل به حرکت کردن ندارد. بار را بر زمین می اندازد و ما باید از نو یاد بگیریم که یک بار قابل حمل روی آن بگذاریم.

شیری که باید به دام بیفتد، قلب ما است که پر قدرت و با انرژی در سینه ی ما می تپد. در آنجاست که احساسات شدید ما از قبیل عشق، شجاعت، خشم، حسادت و انتقام، مانند یک شیر حکومت می کند. اگر نخواهیم خود را به دست تمایلات شیر درون خود بسپاریم، باید یاد بگیریم که آن را به دام بیندازیم و رام کنیم.

می بینی که من در این گوشه ی عزلت خود، دچار کسالت و بی حوصلگی نمی شوم و به این تنهایی نیاز دارم تا بتوانم یاد بگیرم که حیوانات درون خود را بهتر رام کنم.